X
تبلیغات
گمان
 
گمان
 
 
باید امشب بروم ... رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...
 
امشب بی خوابی زده بود به سرم گفتم یه سری به وبلاگم بزنم نشستم از اول تا آخر همه پستها رو خوندم البته زیاد نبود. آدم دیگه ایی بودم واسه خودم! باورم نمیشه تو دو سال اییییییییین همه عوض شده باشم، ولی هر چی بود از این مریم قبلیه خوشم اومد.  یعنی یه همچین آدم خوش خیالی بوده واسه خودش  یا شایدم اینجوری ! همیشه احساس آزادی و رهایی میکردم، فکر میکردم جزء معدود آدمایی هستم که واسه خودم فلسفه زندگیمو پیدا کردم و تا آخرش همین راهو برم حله، واسه همین خاطر بود که ضد ضربه بودم. الان همه چی عوض شده .... 

حالا نه اینکه از الانم راضی نباشم خوبه میگذره، بالاخره فکر می کنم یه جورایی رشد مثبت داشتم یه کمی هم قاطی کردم البته.

 به هر حال امیدوارم بتونم یه راه درست پیدا کنم که منطقی باشه، با عقل جور در بیاد و آرامش هم با خودش داشته باشه! البته این آرزو رو برای همه دارم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت 2:43  توسط مریم رستمی نیا  | 
خیلی وقته چیزی ننوشتم.

واقعا حوصله ی آدم از زندگی سر میره ! آخرش که چی؟

بعد اون همه ریاضی مالی خوندن و اون پایان نامه ی وحشتناک دارم ریاضی عمومی  ۱و۲ درس میدم !!!

یک چند به کودکی به استاد شدیم      یک چند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید       از خاک برآمدیم و بر خاک  شدیم

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 2:0  توسط مریم رستمی نیا  | 
دفاع هم کردیم، همه چیز میگذره ....
 |+| نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:40  توسط مریم رستمی نیا  | 
خدا همه عیداتو خراب کنه لوی!  چندتا عید مارو خراب کردی ! 

امروز بازای جیمیلم رو چک میکردم عید پارسال داشتم لوی می خوندم آخرای اسفند بود استاد نمیذاشت برم خونه نوشته بودم "همه تو حال و هوای عید، ما اندر فواید لوی ..." اون موقع حتی تصورشم نمیکردم که سال دیگه هم عید درگیر لوی ام!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 15:19  توسط مریم رستمی نیا  | 
ای شاخه ی شکوفه ی بادام

خوب آمدی

سلام

لبخند می زنی؟

اما

این باغ بی نجابت

با این شب ملول

زنهار از این نسیمک آرام

وین گاه گه نوازش ایام

بیهوده خنده می ژنی افسوس

بفشار در رکاب خموشی

پای درنگ را

باور مکن که ابر

باور مکن که باد

باور مکن که خنده ی خورشید بامداد

من می شناسم این همه نیرنگ و رنگ را

(شفیعی کدکنی)

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 12:8  توسط مریم رستمی نیا  | 
 

هر کدام از ما اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدتی در ذهن داریم که به فراخور روحیات و شخصیت‌هایمان طیف گسترده‌ای دارند: توفیق مالی، قبول شدن در یک امتحان دشوار، نوشتن یک کتاب، کم کردن وزن، فراهم کردن مقدمات یک سفر طولانی، ترک سیگار.

راه رسیدن به یک هدف دشوار، دشوار و پر از سنگلاخ است و تعهدی جدی و طولانی‌مدت طلب می‌کند، در این صورت شاید منطقی باشد که هر یک ما هدف‌هایمان را برای دوستان و اعضای خانواده علنی کنیم، تا بلکه با یادآوری آنها، انگیزه و تعهد ما بیشتر شود و پا پس نکشیم.

همه ما در نهان از اینکه در چشم دیگران، ترسو یا بی‌اراده به نظر آییم، گریزانیم، پس علنی کردن اعداف و آرزوها ما را ثابت‌قدم‌تر خواهد کرد.

اما آیا چنین چیزی واقعا درست است؟

بر اساس پژوهش‌هایی که به تازگی انجام شده است Gollwitzer et al. (2010)، علنی کردن اهداف دقیقا اثر مخالفی دارد!

در این پژوهش، ۴ آزمایش انجام شد و همه این آزمایش‌ها نشان دادند که به اشتراک گذاشتن اهداف، به جای افزایش التزام و تعهد اشخاص، باعث کاهش آنها می‌شود.

اما چرا چنین می‌شود؟

یک توضیح احتمالی می‌تواند این باشد که با عمومی کردن یک هدف، ما به صورت کاذب این حس و حال را پیدا می‌کنیم که قدمی در راه انجامش برداشته‌ایم. بر اساس آزمایش چهارمی که در این پژوهش انجام شد، آن دسته از سوژه‌های آزمایش که اهداف خود را عمومی کرده بودند، تصور پیدا کرده بودند که از آنهایی که اهدافشان را عمومی نکرده‌اند، جلوتر هستند.

به نظر می‌رسد که ما وقتی آرزوها و هدف‌های خود را با دیگران در میان می‌گذاریم، در درونمان در مورد آنها به صورت ناخودآگاه خیالبافی می‌کنیم و همین مسئله، توهم و حس و حال پیشرفت کاذبی به ما می‌دهد.

بنابراین اگر هدفی در سر دارید، مخفی‌اش کنید! چرا اگر به راستی سودای رسیدن به چیزی را داشته باشید، لازم نیست که دیگران شما را به عملی کردن آن متعهد کنند.

منبع : وبلاگ ۱ پزشک

پ.ن. حضرت علی (ع): در نهان به سوی هدف خویش بشتابید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 11:18  توسط مریم رستمی نیا  | 
 واقعا دانشمند کیه؟

صرف اینکه فول پروفسور فلان دانشگاه بزرگ دنیا باشی کافیه!؟

...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 0:16  توسط مریم رستمی نیا  | 
نفس پنجره تنگ است از این پرده ی تردید که آویخته از سقف سکوت
من باور دارم
پشت هر پنجره ای
مژده ای پنهان است.
گرد شب را بتکان از در و دیوار هراس
پیش از آغاز سحر ، نیت کن
و به شور آمده ، بگشای کتاب غزل پنجره را.
دور دستی که به دنبالش بودی همه عمر
در همین نزدیکی
کوره ی روح تو را
شعله ور خواهد کرد.
من باور دارم
مژده ای پنهان است.

....

مژده ای پنهان است.

                                                                                                       شعر: دزدی (نمی دونم از کیه)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 1:39  توسط مریم رستمی نیا  | 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 1:31  توسط مریم رستمی نیا  | 
دیروز وقتی یکی از حرفای همیشگی رو زدم، دکتر  گفت : خوووووب، شما هم بعضیییی وقتا حرف حساب می زنید...

حرف من از حرفای همیشه بود! این گوش دادن است که همیشه نیست! 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 22:9  توسط مریم رستمی نیا  | 
 
  بالا