این اولین تجربه‌ی من از وبلاگ نوشتن است.

شور تازه‌ای دارم,نمیدانم چرا تا الان امتحانش نکرده بودم. معمولا من آدم کاغذ و خودکارم.

تا الان اتفاقات زیادی افتاده که تعریف کردنش از حوصله خارج است.

اینجای زندگی‌ام در سردرگمی و انحنای زندگی دارم غلت میخورم. خروارها علامت سوال در ذهنم تاب میخورد که جواب همه‌شان نمیدانم است.

امروز بعد از مدت ها دوباره پیام داد. نمیدانم کجای دلم بگذارمش.

ذهنم بدجوری به هم ریخته است و هیچ ایده‌ای برای درست کردنش ندارم. انگار که هی بیشتر دارم توی باتلاق این پیچیدگی غرق میشوم.

یک عالمه کار سرم ریخته و وقتم دارد به بطالت میگذرد.