وقفه

روزهاست که هیچی ننوشته‌ام, دچار یک جور ته نشینی شده‌ام انگار

اتفاقات چندان تازه‌ای نیفتاد اما من ساله شدم, در کنارش سعی کردم کمی هم زندگی کنم

کارگاه پادکست شرکت کردم, و برایش شور و شوق عجیبی دارم

23 سالگی واقعا عجیب و غریب است, انگار آدم یکهو پرت شده باشد به دنیای سرد و بی روح بزرگسالی

سرم پر از چیزهاییست که د.ست دارم اتفاق بیفتد اما در عین حال انگیزه‌ای هم ندارم

انگار که باتری ادامه دادنم تمام شده باشد

دارم در به در دنبال یک انگیزه و کنج امن میگردم که چنگ بزنم و تسلی پیدا کنم

نمیدانم

شاید امسال بهتر از قبل کارهایم را پیش ببرم. یعنی امیدوارم که همینطور باشد.

خواب, به مثابه یک گریز.

پرونده‌اش را بستم.

بالاخره رابطه‌ام را تمام کردم و کل روز را از شدت رنج خوابیدم.

و جمله‌ای که مدام در ذهنم تکرار میشد این بود: خواب, شکلی از گریز است.

نمیدانم واقعا هست یا نه. فرقی هم نمیکند.

اما این چند روز به قدری از درونم فاصله گرفته بودم که نه توانستم چیزی بنویسم و نه توانستم کاری کنم.

همه‌اش خودخواری بود و بس.

خلاصه که آن روز عملا هیچ کار مفیدی نکردم و بطالت کامل بود.

بسیار غم‌ زده ام برایش, بسیار.

اما چیزهای بیشتری درباره خودم فهمیدم تجربه عمیقی بود برایم.

دردهای کهنه.

بغض بیخ گلویم را گرفته, قصد دل کندن هم ندارد. همه چیز به طرز اندوه باری آوار شده بر سرم.

امروز هم پیام داد, نمیدانم چه بگویم, شلم شورباییست در دل و جانم. دو هفته پیش با کسی که ماه‌ها میشناختمش, بعد از کشمکش های بسیار وارد رابطه شدم.

اما اگر بخواهم باهاتان صادق باشم, به جانم نمیچسبد. هیچ شور و اشتیاقی دیگر ندارم, حداقل نسبت به اوایل.

احساس میکنم احتمالا دیگر هیچکس را مثل او دوست نداشته باشم. <هرچند الان دیگر قلبم برایش یک اپسیلون هم تکان نمیخورد و رغبت برگشتن با او را ندارم>

نمیدانم, میشود امیدوار بود که اقتضای سن بوده؟ البته فکر میکنم 21 سال چندان هم سن کمی نبوده باشد که چنین اقتضایی شامل حالش شود. <دوسال گذشته>

مدام به این فکر میکنم که چطور میتوانم رابطه ام را با این بنده خدا تمام کنم و به حال تنهایی و ویرانی خودم بمانم.

چه گناهی کرده که مجبور باشد برای احساسات من دل بخراشاند. نمیدانم چه کنم.

کاش میتوانستم تا صبح حرف بزنم.

شروع دیرهنگام.

این اولین تجربه‌ی من از وبلاگ نوشتن است.

شور تازه‌ای دارم,نمیدانم چرا تا الان امتحانش نکرده بودم. معمولا من آدم کاغذ و خودکارم.

تا الان اتفاقات زیادی افتاده که تعریف کردنش از حوصله خارج است.

اینجای زندگی‌ام در سردرگمی و انحنای زندگی دارم غلت میخورم. خروارها علامت سوال در ذهنم تاب میخورد که جواب همه‌شان نمیدانم است.

امروز بعد از مدت ها دوباره پیام داد. نمیدانم کجای دلم بگذارمش.

ذهنم بدجوری به هم ریخته است و هیچ ایده‌ای برای درست کردنش ندارم. انگار که هی بیشتر دارم توی باتلاق این پیچیدگی غرق میشوم.

یک عالمه کار سرم ریخته و وقتم دارد به بطالت میگذرد.

یخ مذاب

فقط میخوام احساسشو بفهمم.