دردهای کهنه.
بغض بیخ گلویم را گرفته, قصد دل کندن هم ندارد. همه چیز به طرز اندوه باری آوار شده بر سرم.
امروز هم پیام داد, نمیدانم چه بگویم, شلم شورباییست در دل و جانم. دو هفته پیش با کسی که ماهها میشناختمش, بعد از کشمکش های بسیار وارد رابطه شدم.
اما اگر بخواهم باهاتان صادق باشم, به جانم نمیچسبد. هیچ شور و اشتیاقی دیگر ندارم, حداقل نسبت به اوایل.
احساس میکنم احتمالا دیگر هیچکس را مثل او دوست نداشته باشم. <هرچند الان دیگر قلبم برایش یک اپسیلون هم تکان نمیخورد و رغبت برگشتن با او را ندارم>
نمیدانم, میشود امیدوار بود که اقتضای سن بوده؟ البته فکر میکنم 21 سال چندان هم سن کمی نبوده باشد که چنین اقتضایی شامل حالش شود. <دوسال گذشته>
مدام به این فکر میکنم که چطور میتوانم رابطه ام را با این بنده خدا تمام کنم و به حال تنهایی و ویرانی خودم بمانم.
چه گناهی کرده که مجبور باشد برای احساسات من دل بخراشاند. نمیدانم چه کنم.
کاش میتوانستم تا صبح حرف بزنم.