پرونده‌اش را بستم.

بالاخره رابطه‌ام را تمام کردم و کل روز را از شدت رنج خوابیدم.

و جمله‌ای که مدام در ذهنم تکرار میشد این بود: خواب, شکلی از گریز است.

نمیدانم واقعا هست یا نه. فرقی هم نمیکند.

اما این چند روز به قدری از درونم فاصله گرفته بودم که نه توانستم چیزی بنویسم و نه توانستم کاری کنم.

همه‌اش خودخواری بود و بس.

خلاصه که آن روز عملا هیچ کار مفیدی نکردم و بطالت کامل بود.

بسیار غم‌ زده ام برایش, بسیار.

اما چیزهای بیشتری درباره خودم فهمیدم تجربه عمیقی بود برایم.