خواب, به مثابه یک گریز.
پروندهاش را بستم.
بالاخره رابطهام را تمام کردم و کل روز را از شدت رنج خوابیدم.
و جملهای که مدام در ذهنم تکرار میشد این بود: خواب, شکلی از گریز است.
نمیدانم واقعا هست یا نه. فرقی هم نمیکند.
اما این چند روز به قدری از درونم فاصله گرفته بودم که نه توانستم چیزی بنویسم و نه توانستم کاری کنم.
همهاش خودخواری بود و بس.
خلاصه که آن روز عملا هیچ کار مفیدی نکردم و بطالت کامل بود.
بسیار غم زده ام برایش, بسیار.
اما چیزهای بیشتری درباره خودم فهمیدم تجربه عمیقی بود برایم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 21:52 توسط الف
|